مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

76

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

طعامى نمىپخت . چون روز بيست و يكم برآمد ، مغربى گفت : اى جوذر ، برخيز كه امروز ، روز موعود است تا گنج شمردل بگشائيم . جوذر با مغربى برخاسته ، از شهر بيرون شدند . جوذر به استرى و مغربى باسترى سوار گشتند و تا هنگام ظهر همىرفتند تا اينكه بنهر آبى روان برسيدند . عبد الصمد مغربى از استر فرود آمده ، جوذر را گفت : تو نيز فرود آى . جوذر نيز به زير آمد . مغربى به دو غلامك اشارت كرد . هريك استرى برداشته ، براهى شدند . پس از زمانى يكى از آن دو غلام ، خيمهء آورده ، در آنجا بزد و ديگرى فرش آورده و در خيمه بگسترد و وسادها در هر سوى خيمه فروچيد . و يكى از آن دو غلام رفته ، آن دو حقهء كه دو ماهى در آن بودند ، بياورد . و ديگرى خرجين حاضر كرد . مغربى برخاسته ، از خرجين ، ظرفهاى طعام بيرون آورده ، چاشت بخوردند . آنگاه مغربى حقه‌ها برداشته ، عزيمت همىخواند تا اينكه حقها بشكستند و پاره‌پاره شدند و از ميان آنها دو تن بازوان بسته پديد گشتند و ميگفتند : الامان يا كهين الدنيا . 6 قصد تو چيست و با ما چه خواهى كرد ؟ مغربى گفت : يا شما را بسوزانم يا اينكه از شما بگشودن گنج شمردل ، عهد بگيرم ؟ گفتند : ما با تو عهد ميكنيم كه گنج شمردل بگشائيم ، به شرط آن‌كه جوذر صياد را حاضر كنى . كه گنج گشوده نميشود ، مگر به روى او و كسى جز جوذر بن عمر بگنج اندر نتواند شد . مغربى به آنها گفت : كسى را كه شما ميخواهيد ، آورده‌ام . و او در همين مكانست . سخن شما را مىشنود و شما را مىبيند . پس آنها عهد بستند كه گنج شمردل بگشايند . مغربى آنها را رها كرد . پس از آن قصبه و لوحهائى از عقيق سرخ بدرآورد و لوحها بر آن قصبه آويخت و مجمرى را حاضر كرده ، آتش درو بيفروخت و بخور نيز حاضر آورده ، با جوذر گفت : من وقتى كه بعزيمت شروع كنم ، سخن نيارم گفت : كه عزيمت ، باطل گردد . اكنون من ترا بياموزم چه بايدت كرد كه به مقصود برسيم . جوذر گفت : بياموز . مغربى گفت : بدان كه چون من عزيمت بخوانم و بخور در آتش افكنم ،